تبليغاتX
فرشته ی تنهایی -
مهرومحبت................

با قطرات بارون ..........شروع شد

بیچاره خیس شده بود،سردش بود،غم تنهایی از یک طرف،

وغم فراموش شدگی از طرف دیگر قلبش رو آتیش میزد.

ازدرون مثل شعله های آتیش داغ بود ولی از بیرون سوز سرما

بدنش بی حس کرده بود کنار رود خونه ای تاریک وپر موج روی

شن های ساحل نشسته بود،اشک هایش روی باران رو سفید

کرده بودند،تا این که حس کرد دیگر باران روی سرش نمی بارد،

شانه هایش گرمای وجود کسی رو حس می کردند ،بی درنگ از

 جایش بلند شد ولی به جز سایه ی شخص چیزی ندید،سایه رو

دنبال کرد ولی توی تاریکی شب سایه رو گم کرد،روز ها وشب

های زیادی رو گذروند،تا این که شبی از سرما به زیر سایه بان

خانه هاپناه برد ،ناگهان دسته ای از گل های سرخ رو روبرویش

دید پس از گرفتن گل ها چهره ی دو فرشته را دید که همیشه

آرزوی دیدنشان را داشت...........اون ها کسانی نبودند جز

پدررررر ومادرررررررر او کسانی که سالها پیش اون ها رو گم کرده

 بود.........................................

به امید این که خداوند هیچ موجودی را

                      از این نعمت بزرگ محروم نگرداند

                             

 

 

 

+ نوشته شده در  87/12/06ساعت 13:3  توسط فرشته ی تنهایی |